مایندست (الگوی فکری) کوچینگ - بخش اول

مترجم: مهلا میرنیا

1. در جلسات کوچینگ قرص حماقت را قورت بده

وقتی­ کودکستانی بودید، به خاطر باهوش بودن به شما جایزه و پاداش داده می­شد (یا حداقل معلم ­های احمق فکر می­کردند که شما باهوش هستید). یک قانون نانوشته و فراگیر در زندگی این است که باهوش بودن بهتر از احمق بودن است و در اغلب موارد هم همینطور است. اما در کوچینگ، زیادی باهوش بودن واقعاً احمقانه است. بگذارید توضیح بدهم.

 

 

وقتی که فکر می­کنید بالاترین ارزشی که شما با خودتان در جلسات کوچینگ می­آورید، درایت شما، استعدادتان، توانایی فوق العاده­ تان در حل مسائل، خلاقیت­تان یا هر چیز دیگری است، شما در این مسیر افتاده ­اید. این به خاطر این است که کوچینگ درباره درایت، استعداد، توانایی فوق العاده حل مسائل و خلاقیت مراجع است. کوچینگ یک شانس برای درخشیدن مراجع است نه برای درخشیدن کوچ.

 

به این دلیل است که اغلب به کوچ ­های تازه کار توصیه می­کنم که قرص حماقت را در جلسات کوچینگ خود بخورید. در کوچینگ باهوش بودن را متوقف کنید. حل کردن چالش های کلاینت را متوقف کنید. کشف کردن همه چیز را متوقف کنید. از برقراری ارتباط بین چالش­ های مراجع با تجربیات خودتان یا کتابی که خوانده ­اید یا کلاسی که شرکت کرده ­اید و یا بینشی که دارید جلوگیری کنید. اما حقیقت این است که متوقف کردن این فعالیت های اسمارت ظاهراً سخت است.

 

یک مشکل واقعی ما کوچ­ ها این است که مغز انسان یک ماشین تطبیق-الگو (Pattern-matching) باور نکردنی است. وقتی ما چیز جدیدی را می­بینیم، تلاش می­کنیم که بین آن موضوع با یک موضوع آشنای دیگر یا موضوعی که در حال حاضر با آن مواجه هستیم، ارتباط برقرار کنیم. موضوعی که برای آن یک دسته بندی یا یک راهکار داریم. اما توانایی تطبیق-الگوی خارق العاده ما، برای مراجع مزیت محسوب نمی­شود چونکه مغز او هم یک همچین ماشین تطبیق-الگوی خارق العاده دارد و کار ما این است که مغز او را به کار بیندازیم، نه اینکه خوب کار کردن خودمان را به نمایش بگذاریم.

 

هنگامی که در جلسات کوچینگ قرص حماقت می­خوریم، به مغزمان می­گوییم که عمل کردن به روش معمولی که جواب می­دهد را متوقف کن. ما این کار را به این دلیل انجام می­دهیم که مغز کوچ نیاز دارد که متفاوت­تر از مغز انسان معمولی عمل کند. مغز کوچ، مسئله حل نمی­کند، اما حل مسئله مراجع را تسهیل می­کند. مغز کوچ تلاش نمی ­کند که دو، سه یا چهار قدم جلوتر باشد، اما برای بودن با مراجع در لحظه حال مانند او فکر می­کند.

 

بله، هیچ چیزی مثل قرص حماقت نیست. اما اجازه بدهید که این استعاره برای شما کار کند. تصور کنید که ماشین تطبیق-الگو و بخش حل مسئله مغزتان را خاموش کرده­ اید، بنابراین شما در جلسات کوچینگ مانع مراجع نیستید و می­توانید با بخش­های دیگر مغزتان زندگی کنید.

 

2. به سینما بروید

به نظرم کوچینگ می ­تواند خیلی سرگرم کننده باشد. کلاینت انواع چالش­ ها و فرصت­ ها را پیش رو دارد و اتفاقات جالبی در زندگی اش در جریان است به همین دلیل من یک صندلی در ردیف اول گرفتم تا ماجراجویی آنها را ببینم. بسیار جالب است، هنگامی که کلاینت روی موضوعی کار می ­کند و به موضوع دیگری می ­رسد. او موفقیت ­های زیادی به دست می ­آورد و حضور در آن لحظه برای دیدن این دستاورد ها، سرگرم کننده است. خب من الان پیشنهاد نمیکنم که کوچ باید یک فرد لذت طلب باشد- یک مشاهده­ گر خارج از گود که با تماشای فرد دیگری، به دنبال تحقق منافع خودش است. در عوض، به شما پیشنهاد می کنم که با گفتگوی کوچینگ مانند یک ژانر ماجراجویی رفتار کنید که کلاینت ستاره، قهرمان، شخصیت اصلی و فردی است که صحنه را جلو می برد. کوچ ها نیاز دارند که اینگونه بیاندیشند زیرا در اغلب مواقع، کلاینت مسائل چالش برانگیزی را با خود به جلسه می آورد و اگر مراقب نباشیم می توانیم به راحتی گیر بیفتیم و به اشتباه فکر کنیم که چالش آنها دعوتی از ما برای ستاره شدن است. گاهی اوقات ممکن است کلاینت در یک وضعیت دشوار و پیچیده قرار بگیرد. به عنوان کوچ، شما ممکن است اینطور فکر کنید که "اوه این یک موقعیت دشوار است؛ نمی توانم صبر کنم تا ببینم چگونه از این موقعیت عبور می کند" این فکر خوبی است. شما نمی خواهید اینطور فکر کنید که " اوه این یک وضعیت دشوار است و من چطور می توانم به او کمک کنم که از این وضعیت عبور کند" این فکر بدی است. حتی بدتر از آن این است که کلاینت چالش خود را به شما منتقل کند و آن موضوع، چالش شما شود.

 

دوست دارم کوچینگ را مانند یک فیلم اکشن در نظر بگیرم زیرا قهرمان فیلم های اکشن همیشه راهی را برای رهایی از شرایطی که در آن قرار گرفته، پیدا می کند. در واقع، من به آن مانند یکی از فیلم های جیمز باند ، جیسون بورن یا ماموریت غیرممکن نگاه می کنم که من می دانم قهرمان داستان قرار است خود را از مخمصه ای که در آن گیر کرده است، نجات دهد زیرا قرار است داستان دیگری خلق کند. وقتی جیمز باند را تماشا می کنم، می توانم آرام باشم و بگذارم که او خودش همه کارها را برای مبارز با افراد بد، فرار از دست تعقیب کنندگان و خنثی کردن بمب با بریدن سیم درست انجام دهد. می توانم آرام باشم و به او اجازه بدهم و اعتماد کنم که بهترین کار خودش را انجام دهد. او قرار است از این شرایط دشوار عبور کند و من به تماشای آن می نشینم.

 

وقتی کوچ می کنم، می توانم نگرشی مشابه آنچه گفته شد را برای رفتار با کلاینت داشته باشم. کلاینت فردی توانمند، متعهد و قاطع برای عبور از این چالش است. فقط مسئله این است که چگونه؟

 

اکنون حقیقت این است که کوچ ها کارهایی بیشتر از نشستن بر روی صندلی، خوردن پاپ کورن و تماشای کار کلاینت انجام می دهند. ما کلاینت را بر می انگیزانیم، به او کمک کرده و او را درگیر موضوع می کنیم تا بتواند بهترین خودش را به نمایش بگذارد. اما این کار را همیشه با این اعتقاد انجام می دهیم که کلاینت قهرمان است، او توانایی دارد و مطمئناً از پس هر چالشی که پیش رویش است بر می آید. این اعتماد ما به کلاینت و فرآیند کوچینگ است که به فائق آمدن کلاینت بر سختی ها کمک می کند. شما باید به کلاینت خود ایمان داشته باشید.

 

اکنون ممکن است در مورد برخی موقعیت های واقعاً چالش برانگیز و فوق العاده دشواری که برای برخی کلاینت ها در رابطه کوچینگ به وجود می آید، تعجب کنید. در این موارد، آیا آنها می توانند روی کمک ما حساب کنند؟ منظور من از "کمک کردن" تلاش، هوشمندی، توانایی حل مسئله و حضور قهرمانانه ماست. پاسخ این است "خیر"! قطعاً خیر. هر چه چالش کلاینت بزرگ تر باشد، ایفای نقش قهرمانانه از سوی او مهمتر است. حقیقت این است که کوچ کردن فردی با مسائل دشوارتر نسبت به فردی با مسائل کمتر دشوار، چالشی تر نیست. در واقع، ممکن است کوچ کردن فردی با چالش های بزرگ تر آسان تر باشد زیرا هر چه چالش بزرگتر باشد، کلاینت نسبت به  ایده های جدید پذیراتر است. چالش های واقعاً دشوار، طرز فکر قدیمی کلاینت را به چالش می کشد و فضای لازم را برای رشد و تغییر او ایجاد می کند. اگر کوچ فکر کند که کلاینت به کمک او نیاز دارد و در یک چشم بر هم زدن "قهرمانانه" وارد عمل شود، او مانع رشد و تغییر کلاینت می شود. و این پایان خوشی نخواهد بود.

 

 

3. در جلسات کوچینگ مبتدی فکر کنید

با در نظر گرفتن تعریف کوچینگ، یک قانون اساسی برای فکر کردن مانند یک کوچ این است که زیاد فکر نکنید. مانند قانون شماره یک، سعی نکنید خیلی باهوش به نظر برسید. این قانون دوست نزدیک قانون شماره یک است. کوچ های بزرگ سوالات و مشاهدات خود را در سطح ابتدایی نگه می دارند. در ادامه می گویم منظور از این قانون چیست.

 

همانطور که کلاینت در حال صحبت کردن است، شما هم در حال فکر کردن به حرف های او هستید. خب کمی فکر کردن است درست. اما با ادامه جریان تفکر، شما با اتصال و پیوند بین موضوعاتی که فکر می کنید ایده های پیچیده تری ایجاد می کنید. به نوعی، مغز شما دائماً در حال پرسیدن و پاسخ دادن به سوالاتی است که فکر می کنید سوال یا نظر خوبی برای گفتن با صدای بلند است.

 

به این مثال توجه کنید. بیایید تصور کنیم کلاینت شما می گوید که می خواهد یک کتاب بنویسد و گیر کرده است. به محض اینکه او این موضوع را وارد گفتگو می کند مغز شما شروع به چرخش و اتصال مطالب می کند و شما فکر می کنید یک رشته افکاری دارید. جریان تفکر شما ممکن است چیزی شبیه به این باشد:

 

"اوه، من تعجب می کنم که منظور او از گیر افتادن چیست."

"گیر کرده احتمالاً به این معنی است که او حتی اگر بخواهد هم نمی نویسد و می داند که به این نوشتن نیاز دارد. "

"من تعجب می کنم که چه چیزی باعث گیر افتادن او شده است."

"شرط می بندم که او وقت و انرژی لازم برای نوشتن کتاب را ندارد زیرا او خیلی کارهای دیگر دارد. "

"بنابراین به نظر می رسد موضوع اولویت بندی باشد. مانده ام که چه کاری برای کمک به او می توانم انجام دهم که در اولویت او باشد. "

بعد از تمام این تفکرات، ممکن است سرانجام بپرسید، "چه کاری می توانید انجام دهید که این کار را در اولویت برنامه هایتان قرار دهید؟ "

 

مسئله اینجاست که سوال شما نتیجه پردازش های خیلی زیادی است. بهترین سوال می تواند اولین سوالی باشد که شما از خودتان می پرسید: "منظور از گیر افتادن چیست؟" این سوال بهتری است زیرا باعث می شود به جای اینکه شما آن را پردازش کنید، کلاینت خودش این مسئله را پردازش کند. این یک سوال ابتدایی است، نه یک سوال پردازش شده.

 

حقیقت این است که ما پردازش های زیادی انجام می دهیم بدون اینکه حتی متوجه انجام این کار باشیم. در این مثال، ممکن است شما تمام مراحل پردازش را در عرض چند ثانیه در قسمت های مبهم مغز خودتان انجام داده باشید، جایی که حتی نمی دانید دارید فکر می کنید. کوچ های بزرگ خودشان را آموزش می دهند تا متوجه تفکر خود شوند و روند این تفکر را متوقف یا پشتیبان گیری کنند، بنابراین آنها سوال های ساده و ابتدایی را می پرسند که کلاینت را به پردازش دعوت می کند.

 

چرا در برابر ابتدایی بودن مقاومت می کنیم؟ تقریباً مانند این است که ما نوعی واکنش آلرژیک نسبت به عدم آگاهی داریم. در بیشتر مکالمات و روابط ما وقتی کسی موضوعی را بیان می کند (یک فیلم، یک بازی ورزشی، یک دستگاه فناوری یا یک رویداد خبری) می خواهیم از قبل در مورد آنچه که قرار است صحبت کنیم، بدانیم. به عبارت دیگر، ما می خواهیم نسبت به آن موضوع دانش داشته باشیم و تمایل نداریم از حیطه دانش ما خارج باشد. بنابراین وقتی کلاینت می گوید گیر کرده است، چیزی در درون ما وجود دارد که نمی خواهد اعتراف کند که منظور او را دقیقاً نمی دانیم. ما به اشتباه فکر می کنیم پرسیدن یک سوال ابتدایی درخواستی است که کلاینت باید چیزی را برای ما توضیح دهد که قبلاً باید می دانستیم. اما اینطور نیست. سوالات ابتدایی دعوت های قدرتمندی برای کلاینت است تا به کشف چیزی برسد.

 

تذکر: سوالات ابتدایی را فقط به عنوان یک تکنیک کاربردی، استفاده نکنید. در مقابل، با تفکر ابتدایی در مغزتان همراه شوید و از آنجا کوچ کنید. وقتی این کار را انجام می دهید، متوجه سوالات ساده ای می شوید که در رأس جریان فکری شما قرار دارند و با کمال میل آن سوالات پردازش نشده را می پرسید. راستش را بخواهید، بعضی از کوچ­ ها مدتی طول می کشد تا آن سرچشمه ها را پیدا کنند و یک سوال ساده را بپرسند. برای شروع، اجازه دهید چند نمونه سوال را به اشتراک بگذارم:

 

- چه چیزی از آن درست می کنید؟

- چگونه باید شروع کنیم؟

- کجای این گفتگو هستیم؟

- واقعاً چه چیزی در آن مورد برای شما مهم است؟

- بهترین راه برای رفع این مانع چیست؟

- نیاز است تا روند تصمیم گیری شما چگونه باشد؟

 

همانطور که بعداً اشاره خواهم کرد، من علاقه زیادی به لیست سوالات ندارم، زیرا می توان از آنها سو استفاده کرد، اما به شما اعتماد دارم که قرار است از این سوالات به روش صحیحی استفاده کنید: به عنوان راهی که به شما کمک می کند سوالات ابتدایی را در تفکر خود تشخیص دهید.

 

4. اولین قانون بداهه گویی را دنبال کنید

 

کمدی بداهه نوعی کمدی است که در آن دو یا چند کمدین در حین اجرا و در پاسخ به یکدیگر و یا مخاطبان، کمی بداهه گویی می­کنند. اولین قانون بداهه گویی (و چهارمین قانون فکر کردن مانند یک کوچ) این است که با هر آنچه که طرف مقابل می­گوید پیش بروید. اگر شخص اول بگوید، "فریز ، من اسلحه دارم" ، و شخص دوم در قالب بداهه اینگونه بگوید که، "این اسلحه نیست، انگشت تو است"، این گفتگو درست با همین جمله تمام می ­شود. اما اگر نفر دوم بگوید، "اسلحه ای که برای کریسمس به تو دادم! باور نمی­کنم از هدیه کریسمس من، علیه من استفاده کنی! " با این جمله، صحنه می تواند با جریانی خنده دار ادامه پیدا کند.

 

در کوچینگ، بعضی اوقات وسوسه می شویم که با آنچه که کلاینت به ما می گوید مخالفت یا بحث کنیم. برخی از کوچ ­ها (که می­توان گفت کوچ بالقوه) از دسته خاصی از کوچ ها هستند که صرفاً به دنبال پیدا کردن ایراد و شکاف هستند، یا اگر اینگونه نباشند، روحیه "نه" گفتن دارند. اگر کوچ "نه" گفتن را ترجیح دهد، در واقع جلسه کوچینگ را تعطیل می­ کند. گفتن "نه" ما را به جایی نمی­رساند. بدترین نوع "نه" گفتن نوعی است که نشان می دهد موضوع کلاینت موضوع قابل کوچ شدنی نیست.

 

کلاینت شما هرچه می گوید، فقط با او همراه شوید. با روحیه مثبت، کنجکاو و با "بله" گفتن پیش بروید.

 

نمی گویم که شما همیشه با کلاینت، با هر ایده ای و دیدگاهی که دارد یا به هر عملی که فکر می کند باید انجام دهد، مهر تایید بزنید. من فقط می گویم که یک کوچ عالی این سیگنال قوی را ارسال می کند که با هر موضوعی که کلاینت در جلسه می آورد می­توان به خوبی کار کرد.

 

من شاهد این اشتباه بسیاری از کوچ های تازه کار بوده ام. یک بار به خاطر دارم وقتی کلاینت موضوع را مطرح کرد که، " می خواهم در مورد مشکلی که با پسر بزرگم دارم، صحبت کنم. " کوچ با گفتن " باشه" پاسخ داد. اما این "باشه" ساده نبود. این "باااااااشه" کشیده، آرام و پر از قضاوت بود. می دانید، نوعی "باشه" که ممکن است یک دختر نوجوان عاشق مد روز، در واکنش به مردی که جوراب مشکی با صندل پوشیده است، بگوید. کوچ همچنین ممکن است با چشمان گرد کرده بگوید، "موضوع این نیست، این انگشت (برداشت) شماست."

 

به عنوان کوچ، باید خود را به عنوان شریک کلاینت ببینید. شما هر دو با هم در خصوص این موضوع قرار است که کار کنید. شما باید او را باور داشته باشید و نشان دهید. در واقع، اگر به آن باور نداشته باشید، نمی­توانید آن را در رفتار و کلام خود نشان دهید.

 

بنابراین کوچ "نه" گفتن نباشید - سعی کنید ذهنیت خود را تغییر دهید تا کوچ "بله" گفتن باشید. وقتی شما با آنچه کلاینت در گفتگو می آورد، پیش بروید، بار احساسی مثبتی را ایجاد می کنید که به ایجاد یک رابطه مطمئن و پایدار کمک می کند تا کلاینت بتواند در آن ریسک کند و بهترین فکر خود را انجام دهد. در حقیقت، بارب فردریكسون، روانشناس، در مورد قدرت احساسات مثبت تحقیق كرده و دریافته است كه احساساتی مانند خوشبختی، شادی و پذیرش برای گسترش آگاهی ما و تشویق افكار و اعمال جدید، متنوع و كاوشگرایانه، مفید هستند. هنگامی که با لحن ملایم "بله" به کلاینت پاسخ می دهید، به او این سیگنال را می دهید که گارد خود را کنار بگذار و با خیال راحت آنچه واقعاً در جریان است را مطرح کن! به دنبال آن گزینه های جدید کشف خواهد شد. کوچ های بزرگ به "بله" فکر می کنند، حتی زمانی که آن را با صدای بلند بیان نکنند. در نتیجه کلاینت در سایه اعتماد کوچ که انعکاس این طرز فکر است که هر آنچه که در گفتگو مطرح می کنید "بله" است، شروع به صحبت خواهد کرد.

 

برای مطالعه بیشتر می توانید به منبع اصلی متن رجوع کنید. برای این کار می توانید از این لینک برای دانلود کتاب استفاده نمایید.

 

۵
از ۵
۱۶ مشارکت کننده

جستجو در مقالات

از آخرین آموزش‌ها باخبر شوید

با دنبال کردن صفحه اینستاگرام ما از آخرین اخبار دوره‌ها مطلع شوید.

اینستاگرام ایمپکت

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش